همه جا ساکت و آرام بود. همه خواب خواب بودند؛ فقط جغد جوان بیدار بود. او مثل همیشه، وقتی خورشید رخت و لباسش را از روی زمین جمع کرد و رفت، از خواب بیدار شد. چشمهایش را مالید و خمیازهای کشید. صدای قاروقور شکمش را که شنید فهمید گرسنه است. باید فکری به حال گرسنگیاش میکرد. بالهایش را از هم باز کرد. کشوقوسی به خودش داد. نگاهی به دوروبرش کرد و پرید، اما اصلاً جایی را نمیدید. خواست به لانهاش برگردد که ناگهان…
ـ آخ
ما را در سایت معلم نمونه دنبال میکنید
برچسب: قصه کودکانه کوتاه,قصه کودکانه صوتی انلاین,قصه کودکانه قدیمی,قصه کودکانه صوتی,قصه کودکانه تصویری,قصه کودکانه با تصویر,قصه کودکانه صوتی و تصویری,قصه کودکانه شب,قصه کودکانه شب یلدا,قصه کودکانه خانواده, نویسنده: بازدید: 208